نفس ناطقه

نفس ناطقه نفسی است که هر کس بالوجدان به وجود آن پی می‌برد و با تعبیر «انا» از آن حکایت می‌کند، داستانی دراز و خواندنی دارد به طوری که برخی از طایفه فکر و نظر به جسم بودن آن فتوا دادند و گروهی حکم به جسم لطیف بودنش صادر کردند و دسته‌ای دیگر به مجرّد بودن آن قائل شدند.


علاوه بر اختلاف نظر مذکور در باب نحوه وجود نفس؛ در مورد نحوه پیدایش آن نیز نزاعِ دیرینه‌ای میان فیلسوفان و اهل نظر وجود دارد. برخی بر این باور بودند که نفس قبل از ورود به این جهان خاکی در عالمی برتر وجود داشته است و با حقایقی چون «مُثُل» زیست می‌کرده است؛ [۲]

و بعضی دیگر معتقد بودند که نفس با حدوث بدن حادث می‌شود ولی حدوثش روحانی است. یعنی وقتی بدنی مناسب برای خدمت به نفس حادث شود در این هنگام به توسط مبادی عالیه، نفس، حادث می‌شود و در مملکت تن به پادشاهی می‌پردازد[۳]

 و بالاخره برخی از حکیمان جهان اسلامبه این نتیجه رسیدند که نفس جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاست.[۴]


حال در اینجا به بحث پیرامون نحوه پیدایش نفس می‌پردازیم و موضوع تجرد نفس را به کتب فلسفی مربوط به نفس ارجاع می‌دهیم[۵][۶]

 و در این باب تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که امروزه، حکیمان اسلام مسئله تجرّد نفس را اثبات شده و مسلّم می‌گیرند؛ لذا ما نیز در اینجا همین شیوه را بر می‌گزینیم.

ادامه نوشته

نفس انسان

از نظر تاريخ فلسفه، دربارة نفس تا چهار قرن پيش فقط دو نظرية معروف وجود داشته است. افلاطون و عدة بسياري از فلاسفة باستاني آنرا حقيقتي مجرد از ماده و مستقل از آن مي‌دانستند و مي‌گفتند كه نفس يا روح، پيش از بدن موجود بوده و پس از آماده شدن بدن انسان به آن ملحق مي‌گردد و آنرا تا لحظة توانايي همراهي مي‌كند و پس از ضعف و مرگ بدن، بجاي ديگري بر مي‌گردد. در اين نظريه نفس در بدن همانند حضور ناخدا در يك كشتي است.

ارسطو و پيروانش نفس را جوهر و پديده‌اي ماديگونه مي‌دانستند كه صورت بدن و كمال اول او شمرده مي‌شود و بدن براي او جسم طبيعي و ابزاري براي فعليت بخشيدن به قواي نفس است.[1]

ارسطو با تشبيه جسم و بدن به موم، و تشبيه نفس به نقش بر موم، به وحدت آندو ولي به جدايي در جوهر آنها تصريح مي‌كرد. در تعريف ارسطو، نفس را فقط با كاركرد و اعمال جسم مي‌توان شناخت؛ زيرا كه بدن بسبب استعداد خود براي قبول نفس، ماهيت و قوام وجودي، و بعبارتي ديگر كمال اول خود را از نفس مي‌گيرد و آلتي مي‌شود براي اعمال نفس، يعني نفس به جسم، حيات و فعليت و صورت مي‌دهد و عملاً با آن متصل و پيوند خورده است. هر كاري كه بدن انجام دهد در واقع منسوب به نفس است و بدون نفس، بدن انسان حيات ندارد و انسان نيست. اين نظريه بعدها بوسيلة ابن‌سينا و فلاسفة ايراني تكميل شد و به اوج خود رسيد.

اما ملاصدرا نظرية سومي را عرضه كرد. وي معتقد شد كه برخلاف گفتة افلاطون و اشراقيون، نفس انسان در حدوث خود، مادي و جسماني و از مادة بدن تراوش مي‌كند و صورت براي خود مي‌سازد. و همچنين برخلاف عقيدة مشائين، نفس، جوهري ايستا و بيحركت نيست بلكه جوهري است كه در ذات خود مانند زمان، حركت دارد ـ بلكه زمان اساساً نتيجة حركت آن است ـ وي درعين‌حال تعريف مشائين را دربارة نفس پذيرفت.[2]

ادامه نوشته